تبليغاتX
دیدن از پشت چشم های من
عکس بهانه خوبیست برای زندگی کردن




سرم را روی تخت میگذارم

و به اندازه همه ی اتاقهای بیمارستان درد میکشم

مهتابی بالای سرم ونگ ونگ میکند

لیسش میزنم

طفلکی احساس گناه میکند

برای دقایقی چند

حبس میکنم نفسم را درون خودم

و خودم را درون قفسی که موش هایم را به آن عادت داده ام

خیابان دارد کمانچه میزند

و من دائم فکر میکنم به کفچه

به بانک کشاورزی

به کسانی که جلویش مینشینند

پاهایم را روی پسرک میگذارم

روده هایش قریچ قریچ میکنند

چند کیلوام ؟

ها؟!

پیرزنی را روی زخم هایم بسته ام

و مواظب حجابش هستم شدیدن..

صحنه شاد میشود با غریبه ای که قر میدهد قربونت برم را در قیل و قال قلیانی که در غروبی غم انگیز قشیده میشود

گاز میگیرم کنتور گاز را بی آنکه از هاری بترسم..

گاهی لاسیدن با ملموس ترین تنهایی کار هر خر نیست!

و گاهی خر بودن در نهایت تنهایی دردناک است

دردناک..

مثل جفتکی که به دندان های زرد نیشت میخورد و آنهارا با دندانهای عقلت یکی میکند

و مرتیکه خر را غرق میکند بین بزاق و خون...

در اولین آمبولانس بسته بندی میشوم

و با آخرین برانکارد وارد بخش میشوم

بخش..

بخشی از زندگیم است

که سرم را روی تخت میگذارم

و به اندازه همه ی اتاقهای بیمارستان درد میکشم..

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت   توسط محمد صفرپور  |