|
عکس بهانه خوبیست برای زندگی کردن
|

سرم را روی تخت میگذارم
و به اندازه همه ی اتاقهای بیمارستان درد میکشم
مهتابی بالای سرم ونگ ونگ میکند
لیسش میزنم
طفلکی احساس گناه میکند
برای دقایقی چند
حبس میکنم نفسم را درون خودم
و خودم را درون قفسی که موش هایم را به آن عادت داده ام
خیابان دارد کمانچه میزند
و من دائم فکر میکنم به کفچه
به بانک کشاورزی
به کسانی که جلویش مینشینند
پاهایم را روی پسرک میگذارم
روده هایش قریچ قریچ میکنند
چند کیلوام ؟
ها؟!
پیرزنی را روی زخم هایم بسته ام
و مواظب حجابش هستم شدیدن..
صحنه شاد میشود با غریبه ای که قر میدهد قربونت برم را در قیل و قال قلیانی که در غروبی غم انگیز قشیده میشود
گاز میگیرم کنتور گاز را بی آنکه از هاری بترسم..
گاهی لاسیدن با ملموس ترین تنهایی کار هر خر نیست!
و گاهی خر بودن در نهایت تنهایی دردناک است
دردناک..
مثل جفتکی که به دندان های زرد نیشت میخورد و آنهارا با دندانهای عقلت یکی میکند
و مرتیکه خر را غرق میکند بین بزاق و خون...
در اولین آمبولانس بسته بندی میشوم
و با آخرین برانکارد وارد بخش میشوم
بخش..
بخشی از زندگیم است
که سرم را روی تخت میگذارم
و به اندازه همه ی اتاقهای بیمارستان درد میکشم..